
در نگاهت سال ها را خواندم
و به یاد آوردم تمام آنچه گفته بودی
آری...
به یاد آوردم
تمام روزهایی را که در اشکهایم مرا رها کردی
تمام دوستت دارم هایی را که به دست باد دادی
تمام شب هایی را که مرا غرق نبودن صدایت کردی
آررررری...
به یاد آوردم!
آن زمان که برایم شاهزاده ی سوار بر اسب بودی.
چه کلیشهی شیرین و کوتاهی..
هنوز هم همانی!؟
دیگر نه....
وحالا فقط تکرار و تکرار و تکرار ...
اما...
هنوز هم اسیر دستان سرد و نادان توام!!!
4سال گذشت و به اینجا سر نزدم!
حالا که دوباره متنایی که نوشتم و میخونم...
گاهی وقتا بر می گردیم پشت سرمون و نگاه می کنیم و میگیم :چی بود چی شد!!؟
